درباره نویسنده
ZEINAB
قطار می رود ، تو می روی ، تمام ایستگاه می رود و من چه قدر ساده ام که سال های سال در انتظار این قطار رفته ایستاده ام و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته ، تکیه داده ام ... .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ZEINAB
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • تو راست می گویی
  • نرم نرمک می رسد اینک بهار...
  • گفتم، گفت
  • می گذرد...
  • فرق مدیر و مهندس
  • آرزوی دیرینه ...
  • دوباره دل تنگی ...
  • کاش می شد ...
  • خدایا
  • زندگی
  • بازی شطرنج
  • زندگی
  • عشق
  • گل ها
  • والنتاین
  • یادمان باشد
  • خون
  • شیطان لعنتی
  • دنیا
  • مهربانی
  • زندگی ...
  • من
  • سلام خدای من
  • گریه و خنده
  • ماهی ها
  • صمیمی ترین آشنا
  • بخشش
  • چگونه زیستن ...
  • گفته بودی ...
  • ۱۳۸٦/٥/۱۱
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ۸٩
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • امرداد ۸٦
دوستان من
  • "ورود ممنوع ها "
  • آدم
  • آرزو
  • آسمون
  • بید مجنون
  • جام
  • داش محمود
  • کلبه دوستی
  • سالار
  • مسیحای جوان مرد من ------------ ای ترسای پیر پیرهن چرکین
  • همه چی از یه عشق زمینی شروع شد ...
  • اخبار روز فوتبال و پیش بینی فوتبال
  • آریو
  • شیدا جوووووووووووووووون ( ندیده ی عزیزم )
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



... سلام ...
... آری ! آغاز دوست داشتن است ، گرچه پايان راه ناپيداست ، من به پايان راه نينديشم ، که همين دوست داشتن زيباست
تو راست می گویی
نویسنده: ZEINAB - ۱۳٩۱/۱/٢٦

تو راست می گویی!

آسمان مال من است...

پنجره‌، فکر، هوا، عشق، زمین، مان من است...

اما سهراب!

تو قضاوت کن!

بر دل سنگ زمین جای من است؟!

من که نمی دانم چرا این مردم،‌دانه های دلشان پیدا نیست!

صبر کن سهراب...

گفته بودی:

"قایقی خواهم ساخت،

دور خواهم شد از این خاک غریب..."

قایقت جا دارد؟!

من هم از اهل زمین دلگیرم...

به سراغ من اگر می آیی، تند و آهسته چه فرقی دارد؟

تو به هرجور دلت خواست بیا...

مثل سهراب دگر، جنس تنهایی من، چینی نیست...

مثل مرمر شده است، چینی نازک تنهایی من...

 

 

نظرات ()



نرم نرمک می رسد اینک بهار...
نویسنده: ZEINAB - ۱۳٩۱/۱/۱

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک؛

شاخه‌های شسته، باران‌خورده، پاک؛

آسمانِ آبی و ابر سپید؛

برگ‌های سبز بید؛

عطر نرگس، رقص باد؛

نغمه­ی شوق پرستوهای شاد؛

خلوتِ گرم کبوترهای مست؛

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار؛

خوش به‌حالِ روزگار؛

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها؛

خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها؛

خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز؛

خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز؛

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب؛

خوش به‌حالِ آفتاب؛

ای دلِ من گرچه در این روزگار؛

جامه­ی رنگین نمی‌پوشی به کام؛

باده­ی رنگین نمی‌بینی به‌ جام؛

نُقل و سبزه در میان سفره نیست؛

جامت از آن می‌که می‌باید تُهی‌ست؛

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم؛

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب؛

ای‌ دریغ از ما اگر کامی‌نگیریم از بهار؛

گر نکوبی شیشه­ی غم را به سنگ؛

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ...

 

فریدون مشیری

مجموعه­ی "ابر و کوچه"

 

نظرات ()



گفتم، گفت
نویسنده: ZEINAB - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

 

گفتم:

خدایا از همه دلگیرم.

گفت:

حتی از من؟

گفتم:

خدایا دلم را ربودند.

گفت:

پیش از من؟

گفتم:

خدایا چه­ قدر دوری!

گفت:

تو یا من؟

گفتم:

خدایا تنهاترینم.

گفت:

پس من؟

گفتم:

خدایا کمک خواستم!

گفت:

از غیر من؟

گفتم:

خدایا دوستت دارم!

گفت:بیش از من؟!

 

 

نظرات ()



می گذرد...
نویسنده: ZEINAB - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

 

از عارفی پرسیدم:

روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شاد شدم به آن بنگرم و وقتی غمگین شدم به آن نظر کنم؟

گفت حک کن:

"می­ گذرد"

 

 

نظرات ()



فرق مدیر و مهندس
نویسنده: ZEINAB - ۱۳٩٠/۱٠/۳

مردی که سوار بر بالن درحال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد.

ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به زمین می رسم یا نه؟

 

مرد روی زمین گفت:

بله؛ شما در ارتفاع حدود 6 متری در طول جغرافیایی «814278» و عرض جغرافیایی «141273» هستید.

 

مرد بالن سوار گفت:

شما باید مهندس باشید!

 

مرد روی زمین:

بله؛ از کجا فهمیدید؟

 

مرد بالن سوار:

چون اطّلاعاتی که شما به من دادید، اگرچه کاملاً دقیق بود، به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه!

 

مرد روی زمین :

شما باید مدیر باشید.

 

مرد بالن سوار:

بله؛ از کجا فهمیدید؟

 

مرد روی زمین:

چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیّت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقیق هم به دردتان نمی خورد!!!

 

اینم فرق مدیرها و مهندس ها!!!

به افتخار مهندس ها!!!!!!!!!!! تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »