... سلام ...

... آری ! آغاز دوست داشتن است ، گرچه پايان راه ناپيداست ، من به پايان راه نينديشم ، که همين دوست داشتن زيباست

فرق مدیر و مهندس
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳   کلمات کلیدی:

مردی که سوار بر بالن درحال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد.

ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

ببخشید آقا؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به زمین می رسم یا نه؟

 

مرد روی زمین گفت:

بله؛ شما در ارتفاع حدود 6 متری در طول جغرافیایی «814278» و عرض جغرافیایی «141273» هستید.

 

مرد بالن سوار گفت:

شما باید مهندس باشید!

 

مرد روی زمین:

بله؛ از کجا فهمیدید؟

 

مرد بالن سوار:

چون اطّلاعاتی که شما به من دادید، اگرچه کاملاً دقیق بود، به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه!

 

مرد روی زمین :

شما باید مدیر باشید.

 

مرد بالن سوار:

بله؛ از کجا فهمیدید؟

 

مرد روی زمین:

چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیّت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقیق هم به دردتان نمی خورد!!!

 

اینم فرق مدیرها و مهندس ها!!!

به افتخار مهندس ها!!!!!!!!!!! تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق


آرزوی دیرینه ...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢   کلمات کلیدی:

سلام .

 

از بچگیم آرزو داشتم برم کربلا ، نمی دونم چرا ولی برعکس همه که عاشق مکه رفتن هستن ، من عاشق کربلا رفتن بودم .

 

بالأخره بعد از کلی انتظار قراره فردا بریم .

 

هنوز باورم نشده ...

 

اما ...

 

اما این دفعه فقط می خوام برم تا زیر قبّه ی امام حسین (ع) حاجتمو بگم و بگیرم .

 

شما هم برام دعا کنید که به مقصودم برسم .

 

فعلاً که همش دارم بد میارم ، همش دارم از هدفم دورتر میشم ...

 

دیگه دارم دیوونه میشم ...

 

می خوام برم تا حاجتمو از خودش بگیرم .

 

شما هم برام دعا کنید ...

 

 


دوباره دل تنگی ...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥   کلمات کلیدی:

کنکور ما هم با همه ی دلهره ­ها و نگرانی­ هاش گذشت .

 

من که یه ذره استرس و این چیزایی هم که می­گفتن نداشتم .

 

جوابشم اومده و حالا ما شدیم  دانشجو .

 

ولی خودمونیم ، مدرسه یه عالم دیگه ­ای داشت ...

 

شیطنت­ هاش ، بچه ­هاش ، حال و هواش ...

 

همه­ ی این دل­تنگی­ ها از روز پنج شنبه 13 آبان دوباره جون گرفت ...

 

دیدن بچه­ های خوب و دوست داشتنی گل­های فاطمه (س) ...

 

جشن فارغ التحصیلی که مدرسه هر سال برای بچه­ های پیش دانشگاهی می­ گرفت .

اما جشن امسال مثل همیشه نبود ...

 

صاحبان این جشن آدمای جدیدی بودن که برای ما همشون غریبه بودن ...

 

هرچند که من و شاید خیلی دیگه از بجه­ ها از مدیرمون دل خوشی نداشتیم ؛ اما دلمون براش یه ذره شده بود ...

 

همه­ ی کاراش از روی دلسوزی بود اما بعضی وقتا ...

بی­خیال ...

 

جشن تموم شد و ما همه با کوله باری از خاطره که با خوندن نامه ­ی خانم آزاد (مدیرمون) و دل­ نوشته­ ی شیدا دوباره تو ذهنمون شکل گرفت ،‌ برگشتیم ...

 

با دل­تنگی که برای دیدن دوباره­ ی هم پیدا کردیم ...

 

عکس ­هایی که با هم گرفتیم ...

 

شیطونی هایی که کردیم و کسی نمی ­تونست بهمون چیزی بگه ...

 

خیلی خوش گذشت ...

 

اما ...

 

اون روز هم تموم شد ، با همه ی خاطره هایی که دوباره تو دل و ذهنمون جا گرفتن ...


 


کاش می شد ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:

 

کاش می شد در سکوت دشت شب

 

ناله ی غمگین باران را شنید ،

 

بعد دست قطره هایش را گرفت

 

تا بهار آرزوها پرکشید ،

 

کاش می شد بر تمام مردمان

 

پسوند نام انسان را گذاشت ،

 

کاش می شد با خزان قلب ها

 

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد ،

 

کاش می شد جای اشعار بلند

 

بیت ها را ساده و زیبا کنیم ،

 

کاش می شد برگ بیت را

 

سرخ تر از واژه ی رویا کنیم ،

 

کاش می شد با کلامی سرخ و سبز

 

یک دل غم دیده را تسکین دهیم ...


خدایا
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:

 

اگر تنهاترین تنها شوم ، باز خداهست  ،

 

او جانشین همه ی نداشتن هاست  ،

 

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است  ،

 

اگر تمام خلایق گرگ های هار شوند و از آسمان هوس و کینه بر سرم ببارد ،

 

تو مهربان جاودان ، آسیب ناپذیر من هستی .

 

ای پناهگاه ابدی !

 

تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی ،

 

خدایا !

 

با همه ی فاصله ای که با تو دارم  ،

 

دوستت دارم ...


← صفحه بعد