روزی در یک بیمارستان دختر بچه ای را که

 

به بیماری خونی مبتلا بود آوردند ،

 

که تنها شانس نجاتش انتقال خون ،

 

آن هم از خانواده اش بود ،

 

ولی ؛

 

از خانواده ی او فقط

 

یک پسر هفت ساله باقی مانده بود .

 

دکتر با او صحبت کرد

 

تا اگر تمایل دارد ،

 

به خواهرش خون بدهد .

 

پسرک در جوا ب پرسید :

 

آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند ؟

 

و دکتر در جواب گفت :

 

بله !

 

پسرک پذیرفت .

 

از این رو او را در تخت کناری خواهرش خواباندند

 

و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند .

 

پسرک به خواهرش نگاهی کرد

 

و لبخندی زد ،

 

سپس از دکتر پرسید :

 

آیا من به بهشت می روم ؟

 

پسرک فکر می کرد :

 

تمام خون بدنش را قرار است به خواهرش بدهد ... !