زندگی ،

چون صفحه ی شطرنج می ماند ؛

و دل ،

شاه ملک سبز عشق ؛

و عقل ،

فرزین ،                 

و امید ،

قلعه ها است ،

که در گوشه ای نشیمن دارند ؛    

آرزوها ،

همه چون پیادگانی در راه ؛

اسب ها ،

پیک سرور ،

 گاه گاهی خبر از

سوی رخی می آید ...         

آخرین بازی شطرنج

چنین شیرین است ؛  

 که در آن

شاه ،

با کیش رخ عاطفه ای

مات شود ...