کنکور ما هم با همه ی دلهره ­ها و نگرانی­ هاش گذشت .

 

من که یه ذره استرس و این چیزایی هم که می­گفتن نداشتم .

 

جوابشم اومده و حالا ما شدیم  دانشجو .

 

ولی خودمونیم ، مدرسه یه عالم دیگه ­ای داشت ...

 

شیطنت­ هاش ، بچه ­هاش ، حال و هواش ...

 

همه­ ی این دل­تنگی­ ها از روز پنج شنبه 13 آبان دوباره جون گرفت ...

 

دیدن بچه­ های خوب و دوست داشتنی گل­های فاطمه (س) ...

 

جشن فارغ التحصیلی که مدرسه هر سال برای بچه­ های پیش دانشگاهی می­ گرفت .

اما جشن امسال مثل همیشه نبود ...

 

صاحبان این جشن آدمای جدیدی بودن که برای ما همشون غریبه بودن ...

 

هرچند که من و شاید خیلی دیگه از بجه­ ها از مدیرمون دل خوشی نداشتیم ؛ اما دلمون براش یه ذره شده بود ...

 

همه­ ی کاراش از روی دلسوزی بود اما بعضی وقتا ...

بی­خیال ...

 

جشن تموم شد و ما همه با کوله باری از خاطره که با خوندن نامه ­ی خانم آزاد (مدیرمون) و دل­ نوشته­ ی شیدا دوباره تو ذهنمون شکل گرفت ،‌ برگشتیم ...

 

با دل­تنگی که برای دیدن دوباره­ ی هم پیدا کردیم ...

 

عکس ­هایی که با هم گرفتیم ...

 

شیطونی هایی که کردیم و کسی نمی ­تونست بهمون چیزی بگه ...

 

خیلی خوش گذشت ...

 

اما ...

 

اون روز هم تموم شد ، با همه ی خاطره هایی که دوباره تو دل و ذهنمون جا گرفتن ...